سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

14ماهگیت

نفسم، عشقم، عسلم سلام الان که دارم واست وبلاگتو آپدیت میکنم شما خوابی. ماشالله وقتایی که بیداری اصلا واسه مامانی فرصت نمیذاری و البته این روزها لب تاپو که روشن میبینی همش میخوای بیای و با دکمه هاش بازی کنی روز به روز شیرین تر میشی و توانایی هات بیشتر میشن (خداروشکر). الان دیگه خودت میتونی تو لیوان و به تنهایی آب بخوری (هرچند خیلی وقتها از عمد و واسه آب بازی، آبها رو میریزی رو زمین ) از باباجون یاد گرفتی موقع غذاخوردن دعا میخونی و اون لبهای کوچولوتو تکون میدی (به نشانه ی زمزمه) نماز میخونی و هروقت نوحه میشنوی سینه میزنی. صحبتهامون رو متوجه میشی و وقتی ازت کاری رو بخوام تقریبا 60 درصدشو میفهمی و انجام میدی. چند روز پیش ه...
27 آبان 1394

ورود به 13ماهگی

مهربان پسرم سلام این روزها بشدت شیرین شدی..... جیگرم یاد گرفتی که بوسمون کنی و چقدر حس خوبیه بوسه های تو هیچوقت نمی تونستم تصور کنم شیرینی این لحظه رو .... خدایا شکرت از خاله زهرا یاد گرفتی که بوس بفرستی با اون دستای کوشولوت... وقتی پی پی میکنی میای منو می بری دم دستشویی تا بشورمت (البته بعضی وقتها) امروز که بابایی از سرکار اومد و داشت رو صندلی غذا میخورد خودت رفتی پاهاشو بوسیدی و منو بابایی غرق تعجب و شادی شدیم. یه روز هم من خواب و بیدار بودم و شما بیدار شده بودی و اومدی بالای سرم و بوسم کردی خیلی عزیزی هنوز دندون جدید درنیوردی و فعلا همون 6تا رو داری عاشقتیم ...
13 مهر 1394

زایر کوچولوی امام رضا (ع)

نفسم سلام خیلی وقته از آخرین پستم میگذره. دقیقا وقتی یکسال و 14 روزت بودیم عازم مشهد شدیم. اولین مسافرت سه تایی که تنها بودیم و با ماشین خودمون بودیم. جای خاله نرگس خیلی خالی بود... انشالله سفر بعدی دوباره باهم باشیم. خداروصدهزار مرتبه شکر خیلی همه چیز عالی بود و خوش گذشت. ماشالله تو خیلی پسر گلی بودی و اصلا مامان و بابا رو اذیت نکردی. هرچند باز موقع تعویض لباس و پوشک مقاومت میکردی اما هرچقدر بقیه میگفتن مسافرت با بچه ی نوپا خیلی سخته تو شدی مثال نقض شون. البته میدونم همش از لطف آقا بوده اونجا تو حرم واسه خودت کلی بازی میکردی و بهت خوش میگذشت. کل صحن رضوی رو پیاده قدم زدی. دنبال کبوترها دویدی. از پله های دارالحجه واسه خودت بال...
13 مهر 1394

واکسن یکسالگی

سلام جیگرم امروز با بابایی رفتیم واکسن یکسالگی تو زدیم. خداروشکر اذیت نشدی و گریه نکردی. منحنی رشدت هم خوب بود خداروشکر وزن: نذاشتی وزنت کنن اما من تقریبی بشون گفتم 10 کیلو هستی. قد: 74.5 سانت دور سر: 44.5 سانت ماشالله خانمه راضی بود اما گفت از این به بعد باید بیشتر غذا بخوری تا شیر وگرنه رشد نمیکنی حالا انشالله جیگرمامانی همکاری میکنه و غذاهاشو بهتر میخوره. انشالله فعلا همون شش تا دندون و داری مهربونم خدایا شکردلمو به خودت میسپارم... درپناه حق ...
10 شهريور 1394

تولدت مبارک...

عزیزدلم سلام... تولدت مبارک امروز دقیقا یک سال و دو روزته خدایا شکرت که کمکم کردی روز تولدت خیلی هیجان داشتم... اتفاقی که واسم جالب بود این بود که روز تولدت دقیقا مثل پارسال ساعت شش صبح بیدار شدی. پارسال ساعت شش بابایی واسه نماز صبح بیدارم کرد و من که خواستم پاشم، شما یه لگد محکم زدی و کیسه آب مامانی سوراح شد. امسال هم واسه وضوگرفتن رفته بودم دستشویی و وقتی درو باز کردم دیدم پشت دری. حلاصه تا ساعت هشت و خورده ای بیدار بودی مدام ساعت و چک میکردم که مثلا پارسال توی این لحظه در چه حالی بودم. قلبم یه جور خاصی می تپید. مثل سال تحویل که همش منتظریم تلویزیون اعلام کنه سال تحویل شده، منم همش منتظر بودم ساعت 18:36 بشه ...
10 شهريور 1394

فردا تکه ای از بهشت به زمین می آید..

محمدپارسای عزیزم سلام الان که دارم این پستو میذارم شما خوابی. دقیقا مثل یک سال پیش... و مامانی بی خبر از اینکه کمتر از 24 ساعت دیگه هدیه ی آسمونی شو در آغوش میکشه. مهربانم، خاظره ی شیرین تولدت رو هرگز فراموش نمی کنم و با تکرارش در ذهنم طعم شیرینش رو حس میکنم. قشنگم ،در یکسالی که گذشت سعی کردم به طرز عالی مادرانه کنم اما اگر کمبودی حس کردی، اگه بعضی وقتها عصبانی میشدم و یا حوصله نداشتم زیاد باهات بازی کنم، از صمیم قلب ازت میخوام که به پاکی قلبت مامانو ببخشی. از خدا می خوام که کمکم کنه تا بتونم به نحو احسنت یه انسان عالی رو پرورش بدم. شیرینم، چقدر زیباست که بزرگتر شدنت رو می بینم و حس میکنم اما دلتنگم. دلتنگ تک تک روزهایی ...
7 شهريور 1394

محمدپارسا به آرایشگاه میرود...

سلام جیگرم دیروز بعد از کش و قوسهای فراوان، آخر موفق شدم ببرمت آرایشگاه. موهات حسابی بلند شده بودن. هرچند از نظر خودمون خوشکل بودن اما نامرتب بنظر میومدی. بابایی راضی نبود اما مامانی کلی اصرارش کرد و رفتیم آرایشگاه تخصصی کودک "هیوا". داخلش خیلی قشنگ و جالب بود. سالنش مثل مهدکودک بود و شما در ابتدا مشغول بازی شدی اما وقتی نوبت کوتاهی شما شد حسابی گریه کردی. اینقدر گریه کردی و نمیذاشتی کسی به موهات دست بزنه که خانم آرایشگر گفت بگیرمت تو بغلم و موهاتو کوتاه کنه. من دوست نداشتم با موزر موهاتو کوتاه کنه. اولش با قیچی کارمیکرد اما بعد که دید اصلا نمیشه بهت نزدیک شد گفت مجبورم که از موزر استفاده کنم. خلاصه بعد کلی کلنجار و گری...
25 مرداد 1394

یازدهمین ماهگرد و دندونهای جدیدت

شکرم سلام از اینکه با تاخیر آپ میکنم، ببخشید این چندوقته مشغول مقاله نوشتن بودم. راستی به قدم مبارک شما مقاله مامانی اکسپت شد... خداروشکر دهم و یازدهم مرداد ماه، پنجمین و ششمین مرواریدت هم جوونه زدن. مبارکه 12 مرداد ماه هم اولین باری بود که خودت با قاشق غذا خوردی. هرچند همشو میریختی ولی خیلی ذوق کرده بودی و اصلا دوست نداشتی کسی کمکت کنه واسه غذاخوردن. به مناسبت یازدهمین ماهگردت با بابایی بردیمت پارک و تو خیلی ذوق کردی. اولش همش این ور و اونور و نیگاه میکردی اما کم کم خودتم مشغول بازی شدی. سوار یه ماشین شدی و کلی با فرمونش بازی میکردی و خیلی خوشحال بودی. مامانی هم کلی ازت فیلم گرفت جدیدا خیلی به کتاب علاقمند شدی هم...
23 مرداد 1394

مروارید چهارم و ...

جیگر مامانی امروز ظهر دیدم اون یکی دندون بالاییت هم جوونه زده. مبارکه... دقیقا توی 10 ماه و 26 روزگیت اما ظهر واست ملافه پهن کردم روی زمین تا واسه خودت بازی کنی، منم کنارت بودم. یکهو اومدی محکم خودتو بندازی روی زمین و صورتت خورد به زمین و .... گریه کردی. نگاه کردم دیدم تو دهنت خون هستش.... داغون شدم. نمیدونستم چکار کنم. اول بغلت کردم بعد یکم با آب دهنتو شستم و بعد آروم شدی. همین دندون جدیدت ضربه خورده بود و الان لثه بالای دندونت یه لکه ی قرمز داره. همش نگرانشم... انشالله که بزودی خوب بشه. تو رو به خدا سپردم خب.... از کارهایی که این روزها میکنی بگم: اول اینکه عاشق کتاب هستی و هی میری نزدیک کتابخونت و اشاره میکنی ت...
4 مرداد 1394